Tuesday, January 23, 2007



هزار بار داستان رفتنت را مرور کردم


و هنوز نمی دانم چگونه قدم زنان به نیمکت سرد ایستگاه اتوبوس رسیدی
نمی دانم چه زمانی از طلوع آفتاب را دیگر ندیدی
و نمیدانم بر ذهنت چه گذشت و بر قلبت

و امروز دوباره مرور کردم.....
 
posted by مهناز at 10:17 AM |


4 Comments:


At 1:20 AM, Blogger maly

با اینکه کهتر خاطره ازش دارم
اما منم دلم براش تنگ میشه....
برای....
.................

 

At 11:19 AM, Blogger تيستو سبزانگشتي

چقدر سخت براي شما،
و چقدر آسان براي خودش.
روحش شاد

 

At 11:44 AM, Anonymous همفری بوگارت

اگه رفت دیگه لازم نیست رفتنشو مرور کنی.این نظر شخصی منه

 

At 11:53 AM, Anonymous سارا

مهناز جان ،نوشته هايت ،پر از احساس است